شاید اگه یک و سال و چند ماه پیش ازم میپرسیدن عشق چیه حتی نمیتونستم یه جمله دربارش بگم ،شاید میخندیدم، شاید سکوت میکردم.
اما الان اگه یه نفر این سوال و ازم بپرسه خوب میتونم جوابشو بدم چون زمانی فهمیدم عشق چیه که خودم عاشق شدم :)حس قشنگی که همه ی وجودتو میگیره گاهی وقتا میخندونتت و گاهی وقتا اشکت و در میاره .
از همون اولین باری ک باهاش حرف زدم عاشقش شدم :) به خودم اومدم دیدم چه حس خوبیه که همراه منه حواسش به منه صدام میکنه :) باخودم میگفتم چی می شد عاشقم بشه :) میگفتم خوشبحال اونی ک عاشقشه خوشبحال اونی ک بهش قراره بگه عشقم واسم محال بود داشتن اما شد . عاشقم شد :) یجورایی اونم از اوله اول عاشقم بودو نمیگفت درست مثل من:)
زمانی ک فهمیدم عاشق شدم وقتی بود ک هر چی ام ک میشد نمیتونستم دل بکنم ازش حتی میدونستم که نمیشه بهم برسیم هزار و یک دلیل وجود داشت که بهم بگه رابطمون به ثمر نمیرسه ولی اون مثل یه تیکه پازل از وجودم بود که کاملم میکرد جزئی از من شده بود مثل یه تیکه از وجودم که اگه نبود شاید زنده بودم اما نمیتونستم زندگی کنم همینا باعث شد ازش دست نکشم ن برم و نه بزارم ک اون جایی بره موندیمکنار هم خیلی سختیای زیادی تحمل کردیم :(خیلی دوری و دلتنگی کشیدیم:( ولی دیدیم ک محال نیس نشدنی نیس دیدیم اگه قولمون قول باشه پای هم وایسیم میشه ک بشه :) مال هم میشیم و تا ابدم مال هم میمونیم. و الان شده ممکن ترین ناممکن من :)
حالا یک سال و ۴ ماهه ک میگذره و این دوریا و دلتنگیا هنوزم ادامه داره اما من و حسینم خیلی قوی تر از این حرفاییم:) این عشق لیاقت سختی کشیدن و داره . لیاقت گریه های عاشقانه رو داره.
تا زمانی ک بخاطر تو و عشق تو گونه هام از شوق یا حتی از دوری و ندیدنت خیس میشه میتونم بگم خوشبختم :)
دوست دارم مرد من ❤
درباره این سایت